روزمرگی های ما
این روزا خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراد ما میگذره به لطف خدای مهربانم و با نگاه های مهربانتر از همیشه اش که من خودم قربون بزرگی و عظمتش برم.
گل پسرای منم این روزا اوضاع احوالشون خوبه و خدا رو شکر توی خونه حسابی مشغولن هرچند این روزها عادت کردن به سبک زندگی جدید ولی هر چند وقت یک باری انقلابی می کنن و دوباره اوضاع برمی گرده روی روال قبلش.
از آراد خان خودم بگم که دیگه حسابی مردی شده واسه ی خودش و یه مدت حسابی فشار روش بود برای ضبط مسابقه که باید فشرده کار میکرد و یه جورایی رسش رو کشیدیم بچمو و تا جایی که هر روز کلاس داشت و بعد از کلاس هم تمرین و تمرین و تمرین. از طرفی هم امتحانات مدرسش با مسابقه تداخل پیدا کرده بود و آخر شب دیگه نایی به تن بچم نمونده بود و دور از جونش غش می کرد قشنگ موقع خواب. از مسابقات بگم براتون که آراد من حسابی درخشید و جوری شد که من وقتی با آراد راه می رفتم همه می گفتن پسر شماست . خانم پسر شماست و من به معنای واقعی حالشو می بردم. خدا رو شکر. دو روز هم زمان ضبط مسابقات بود و ما کل روز رو اونجا بودیم و وقتی می رسیدیم خونه دیگه جانی بر تن نبود که خرج نیکان بکنیم. توی همین مسابقات مسیر جدیدی برای پسرمان باز شد که با مخالفت همسر جان صورت گرفت و اجازه ندادن که وارد این مسیر بشه که چرا اهداف بزرگتری برای ایشان در سر دارند و ما هم سر تسلیم فرود آوردیم. کلاس های آنلاین مدرسه که همچنان پابرجاست و دیگه کلا خودش با تکالیفش سروکله میزنه و با من چندان کاری نداره و تو خونه از عهده ی کاراش بر میاد و یه جورایی مستقل شده. البته ناگفته نماند در این مورد هم گاه ی اوقات بدقلقی میکند و موشی می دواند و خراب کار هایی دارد ولی در کل دیگر با این مدل از آموزش اوکی شده است.



آراد خان رو بالاخره بعد از پرس و جوهای فراوان و پیگیری های خودش ثبت نام کردیم در کلاس موسیقی و بعد از اینکه اولین جلسه ی کلاسش شروع شده بود استاد با قیافه ی خاصی اومد پیش منو کلی از آراد تعریف کرد و کلی تمجید و ما هم همچنان باز هم حالشو میبریم. ولی گاهی وقتها از این همه حجم تعریف میترسم راستشو بخواین هم به خاطر آراد و هم اینکه گاهی اوقات با خودم
ولی مطمئنم که خدا ی بزرگ و مهربونم همیشه و همه جا حواسش به ما هست و حتما بهترین ها رو برای ما در نظر گرفته.
از نیکان گلی بگوییم که هر روز از دیروز شیرین زبان تر و شیطون تر و مهربون تر و بازی گوش تر می شود. کلا در خانه مشغول بازی است و روزی فکر میکنم بطور میانگین 4 باری با آراد درگیر میشود. بسیار حسود می باشند و هر چیز از برای آراد رو می خواهند در اختیار خودشان قرار دهند و از آراد مقاومت و اینجاست که وارد جنگی بزرگ بین برادرین می شویم. الان که برایتان مینویسم تقریبا دو سال و چهار ماهشان است و هر روز بیشتر دعا میکنیم که به سن آراد برسند شاید ما در آن صورت بتوانیم نفسی تازه کنیم به شرطی که مهمان سوم از راه نرسد. در جریانید که پدرشان عاشق فرزند می باشند. 😉 اتفاقات و خبرهایی خوب در راه است امیدوارم همه چیز خوب پیش برود و کارها زودتر رو به جلو حرکت کنند تا خبرش را برای شما هم مکتوب نمایم.

این وسط ها هم من و همسر جانمان یکی دو باری با هم به شمال سری زدیم و خستگی در کردیم لذت خودش را داشت ولی جای خالی بچه ها حسابی احساس می شد ولی تجربه ی شیرینی بود
تا درودی دیگر





روزمرگی های ما 

